" شب است و سخت تنهايم "
تقديم به دختر معصوم خطه شعر و تاريخ و هنر ؛ خواهر عزيزم " نفس "

شب است سخت تنهایم
کسی دست گناه آلوده من را نمی گیرد
سیاهی شب از هر سو مرا در خویش بلعیده است
کسی از من نمی پرسد چرا سر در گریبانم ؟
چرا پشت حصار تیرگی اینگونه حیرانم ؟
ببین شیطانکی درهای اميد مرا بسته است
شب است و سخت تنهایم
ندایی می رسد آرام
ای انسان!
فرو پیچیده در دستاره حسرت ، آی !
میان این همه درهای بسته یک دری باز است
در رحمت ؛
در الفت ؛
خدای تو خدای مهربان تو
به سوی خویش می خواند تو را اینک
تن مجروح خویش را میکشم بر دوش
به سویش می روم ، آهسته ، دل خسته
سر سجاده الفت
کنارم می نشیند غیرت یک عشق
و من با زمزمه
از خویش می گویم ..:
خدایا من پریشانم
گنهکارم
تو می دانی چه گمراهم
مرا یک دست شیطانی
اسیر دام خود کرده
و من از چشم های فتنه ریز او هراسانم
دلم می خواهد اینک سر به زانوی پر از مهر تو بگذارم
و دل را به راه عشق تو بسپارم !
تو را از بیکران دردهای خویش می خوانم
و می خوانم
و میدانم که تنها تو پناه بی پناهانی
شکوه بی نظیر هم نوایی با غریبانی
خطا پوش بزرگ من ؛
به گرداب گنه افتادام ، اقسوس
کسی بر چشم هایم پردهای از غفلت افکنده
که جز خود را نمی بینم
غرور آتش زده فریادهایم را
زبانم واژه های آتشین خشم می ریزد
و چشمانم هوس را سخت بی تابند
و در گوش من آوای خطا سرمست
می پیچد
ودستان پر از لغزش
تمام آرزوهایم را چیده ست
و پاها می کشانندم به سوی ناکجا آباده دور از تو !
نگاهم بوی غربت می دهد اینک
و می دانم که می دانی پشیمانم
چه درد آلود و تنهایم
دلم می خواهد این شب ، این سیاهی ، از نهادم رخت بربندد
تو چشمان مرا تا روشنایی رهنمون باشی
زبانم را کلامی سر خوش از اندیشه بخشایی
غرورم را فرو ریزی
خطا پوش بزرگ من !
تو تنها می توانی
خوب می دانم
خدایی کن مرا امشب
خطایم را ببخش
ای مهربان ای آخرین ملجاء

شاعـر : خانوم پروانه نجاتی
تهيه كننده و نويسنده : " با درود و سـپاس فراوان از " نفس " عزيز
طراحی و تنظيم : پـوريا فـرهمند

شب است سخت تنهایم
کسی دست گناه آلوده من را نمی گیرد
سیاهی شب از هر سو مرا در خویش بلعیده است
کسی از من نمی پرسد چرا سر در گریبانم ؟
چرا پشت حصار تیرگی اینگونه حیرانم ؟
ببین شیطانکی درهای اميد مرا بسته است
شب است و سخت تنهایم
ندایی می رسد آرام
ای انسان!
فرو پیچیده در دستاره حسرت ، آی !
میان این همه درهای بسته یک دری باز است
در رحمت ؛
در الفت ؛
خدای تو خدای مهربان تو
به سوی خویش می خواند تو را اینک
تن مجروح خویش را میکشم بر دوش
به سویش می روم ، آهسته ، دل خسته
سر سجاده الفت
کنارم می نشیند غیرت یک عشق
و من با زمزمه
از خویش می گویم ..:
خدایا من پریشانم
گنهکارم
تو می دانی چه گمراهم
مرا یک دست شیطانی
اسیر دام خود کرده
و من از چشم های فتنه ریز او هراسانم
دلم می خواهد اینک سر به زانوی پر از مهر تو بگذارم
و دل را به راه عشق تو بسپارم !
تو را از بیکران دردهای خویش می خوانم
و می خوانم
و میدانم که تنها تو پناه بی پناهانی
شکوه بی نظیر هم نوایی با غریبانی
خطا پوش بزرگ من ؛
به گرداب گنه افتادام ، اقسوس
کسی بر چشم هایم پردهای از غفلت افکنده
که جز خود را نمی بینم
غرور آتش زده فریادهایم را
زبانم واژه های آتشین خشم می ریزد
و چشمانم هوس را سخت بی تابند
و در گوش من آوای خطا سرمست
می پیچد
ودستان پر از لغزش
تمام آرزوهایم را چیده ست
و پاها می کشانندم به سوی ناکجا آباده دور از تو !
نگاهم بوی غربت می دهد اینک
و می دانم که می دانی پشیمانم
چه درد آلود و تنهایم
دلم می خواهد این شب ، این سیاهی ، از نهادم رخت بربندد
تو چشمان مرا تا روشنایی رهنمون باشی
زبانم را کلامی سر خوش از اندیشه بخشایی
غرورم را فرو ریزی
خطا پوش بزرگ من !
تو تنها می توانی
خوب می دانم
خدایی کن مرا امشب
خطایم را ببخش
ای مهربان ای آخرین ملجاء

شاعـر : خانوم پروانه نجاتی
تهيه كننده و نويسنده : " با درود و سـپاس فراوان از " نفس " عزيز
طراحی و تنظيم : پـوريا فـرهمند
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۸ ساعت 4:39 توسط پـوريا فـرهمند ( مافيای مخفی )
|
به نام آنکه بود بر بودنش شکی نیست چرا که بوده و هست و خواهد بود . از بودن اوست که بودن ها آغاز گرفته و خواهد گرفت . عرض سـلام و ادب و ارادت خدمت همه دوسـتان و مريدان و محبــان علي ؛ به وبلاگ خودتون خوش آمديد ؛ درود خداوند بر شما و درود من به عنوان يك دوست .