« من عاشقانه با قلمم عکس انتـــظار ...:

هر روز بهر آمدنت می کشم بـيا

مولای مـهربان به کجایی ؛ بـيا ، بيا

مـن عاشقانه تـــو را یاد می کنم ...:

مولای سبز پوش من ؛ يوسف زهرا

مرد ، مردسـتان طاها ؛ زود تر بـيا .  .  .

*****

چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی

چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی

خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن

خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی

برای ما که خسته ایم ؛ نه – ولی ؛

برای عده ای چه خوب شد نیامدی

تمام طول هفته را به انتـظار جمعه ام

دوباره صبح ؛ ظهر ؛ نه غروب شد نیامدی »






(( به شوق باد نوروزی دلت را تازه تر فرما

گل باغ وجودت را از اين شادی خبر فرما

غم دنيا نمی ماند بيا و فكر فردا باش

به يك ذكر سحرگاهی غمت را مختصر فرما

هر روز كه مي گذرد يك روز به ظهور مرد غروب جمعه – مردی از نسل محمد ؛ مرد ، مردسـتان طاها – اولاد عشق و علاقه و صبر ؛ فرزند حيدر كرار ؛ و يگانه يادگار با شكوه يوسف زهرا نزديك می شويم ؛ اما به خود امام زمان چطور ؟

اين عشق آتشين ز دلم پاك نمی شود

مجنون به غير خانه ی ليلا نمی شود

بالای تخت يوسف كنعان نوشته اند

هر يوسفی كه يوسف زهرا نمی شود ))








« نگاهی کن به من ای چشمت از رویا خیالی تر

ای ابروی تــو از ماه شب اول هلالی تر

اگر دنبال مسکینی چرا تردید داری پس ؟

کجا باید ببینی دستی از این دست خالی تر ؟

بیا در خانه ام یک شب قدم بگذار ؛ خواهی دید

پس از بوسیدن پایت شود چشمان قالی تـر

نمی دانم کجا هستی ولی حس می کنم هر آن

نفس های ترت را از هوا در این حوالی تر

« کرج این روز ها ابریست در دوری تــو اما

هوای چشمم از گرگان و گیلان هم شمالی تر »

نخواه از من تحمل را ؛ که این شبها برای من

نبودن می شود از بـی تــو بودن احتمالی تر

قلم در دست می مانم سر راهت ؛ كجايـی تا

" به خـال هندويت بخشم " ؛ غزلهایی خیالی تر »