" شـام مهــتاب " – خـاطـره ای كه هرگز فراموش نمی شود

رفیق روزهای خوب ؛ رفیق خوب روزها
همیشه ماندگار من ؛ همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبـی به غربتـی که ساختی
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی
همیشه ماندگار من ؛ همیشه در هنوزها
صدا بزن مرا شبـی به غربتـی که ساختی
به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی
مثل اكثر فيلم هايی كه آخر فيلم رو اول نشون می دن و بعد سناريو يا داسـتان و ماجرای فيلم رو به پرده می كشند ؛ من هم از پايان شروع به نوشتـن می كنم از آخر آخـرش كه " خدانگهدار " هست و هست ؛ و اينگونه خواهد بود و خواهد رفت كه هر شروعی پايانی دارد و خوب می دانم كه ؛ " چه زود ، دير می شود " ؛ و هيچ عاشقی به معشوق واقعی خود نخواهد رسيد ؛ چـرا كه يك روز از مادرم شنيدم كه گفت : " آنچه خدا خلق نكرده ؛ آن هم آرزوست " – راست می گويد : " يعنی كجاست آن سر دنيـای آرزو " ؛ بگذريم قرار بر اين شد كه از آخر يك ماجرای مستند به خود متن برسيم ؛ از خداحافظ كه هميشه آهنگ بدی دارد ؛ و از خدانگهدار كه نوعی سلام برای آغاز نامه ديگر است ؛ گيرم كه او باشد يا نباشد ؛ و يا گيريم كه روزگار قدرت دور نگه داشتن ما را داشته باشد ؛ اما تكليف دلهايمان كه دست او نيست . پس خـداحافظ ...: " یكی بود یكی نبود ؛ اونی كه بود تـــو بودی و اونی كه نبود من بودم - یكی داشت و یكی نداشت ؛ اونی كه داشت تـــو بودی و اونی كه تـــو رو نداشت من بودم - یكی خواست و یكی نخواست ؛ اونی كه خواست تو بودی و ؛ اونی كه بی تــو بودن رو نخواست من بودم - یكی آورد و یكی نیاورد ؛ اونی كه كم آورد تـــو بودی و ؛ اونی كه جز تو به هیچ كس ایمان نیاورد من بودم - یكی برد و یكی باخت ؛ اونی كه برد تــــو بودی و ؛ اونی كه دل به تـــو باخت من بودم - یكی گفت و یكی نگفت ؛ اونی كه گفت تــــو بودی اونی كه " دوستت دارم " رو به هیچكس جز تــــو نگفت من بودم ؛ یكی ماند و یكی نماند ؛ اونی كه ماند تو بودی اونی كه بدون تـــو نماند من بودم . و – يكی گسست و رفت و يكی شكست و نرفت ؛ اونی كه بی رحمانه رفت تـــو بودی و اونی كه شاهد رفتن تــــو شد من بودم . « اين 2 سطر پايين فقط دو خط نمی دونم اثر كدوم بنده خداييه ولی چون به ماجرا نزديكه من با اجازه غيابی از اين 2 سطر نوشته ايشون استفاده كردم » ؛ همون دم آخر ؛ پرسید به خاطر كی زنده هستی ؟ با اینكه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم " بخاطــــر تــــو " ؛ بهش گفتم به خاطر " هیچكس " . گر چه او می دانست ؛ چون هزاران بار در هر لحظه گفته بودم " يا تــــو يا هيچكس " ؛ و پرسید پس به خاطر چی زنده هستی ؟ با اینكه دلم فریاد می زد " بخاطـر تـو " با یك بغض غمگین گفتم به خاطر هیچ چیز ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی ؟ در حالیكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت : به خاطر كسی كه به خاطر هیچ زنده هست . ولی باز هم تـــو رفتی چون تئوری من اين است ؛ كسی وقتی می رود كه از اول قصد ماندن نداشته باشد ؛ و چه زيـبا می شود كسی وقتی بيايد كه قرار نيست . خلاصه بگذار از غرور من بهانه بگيرند ؛ نه از رفتن و تفاوت تـــو ؛ همه سرزنش ها را و حرف ها را می پذيرم فقط به بهانه يك چيز كه درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند ؛ اگر ترانه ها ثمره تخيل نبود ؛ كار من هم اين چنين به جنون نمی كشيد ؛ و مطمئنم كه " قيمت وفا گران تر از آن بود كه تنها بهانه دوست داشتنی دلم از عهده داشتنش بر آيد " ؛ و اين رو قبول دارم كه يك طرف بايد ببازه ؛ اما می شود در حين بازنده بودن سر بلند شد و او را از كوچه پس كوچه های مه آلود ابهام گدايی كرد . من هم باختم و سكوت می كنم تا به خاك سـپاری آخـرين خاكسترهای دلم و همه اميد و آرزوهايم آبرومندانه باشد . ولی اويی كه ما رو بی بهانه و بی انصافانه گذاشت و رفت و سـتاره شد ؛ كاش می دانست كه ماه تنها دلخوشی ما بی ستاره هاست . بماند ؛ آخـر ماجرا از اول آن طولانی تر شد ؟ چرا ؟ نمی دانم ؛ چون هر كس برای خود يك دليل قانع كننده ای دارد كه من نداشتم ".
از چه بگويم و از چه بسرايم ؛ از دل خستگی هامان يا از دل شكستگی هامان ؟ از فلسفه به جز چند جمله ای هيچ نمی دانم كه اگر چيزی نيست و نبـاشد ؛ پس نبوده است و يا گاهی خواسـتن نتـوانستن است و بی دليلی قانع كننده ترين دليل . و ...: « همه ی ما به نفرت نیاز داریم تا عشق را بشناسیم . نفرت فقط هنگامی قدرت پیدا می كند كه عشقی يا دوست داشتنی سركوب یا نفی شود ؛ اما اگر نور آگاهـی به آن بتابد به انگيزه ای تبديل می شود تا فرد با آن ؛ حقيقت درونی خود را يابد » - وقتی از عشق می نويسم در ذهنم فقط خاطراتی نقش می بندد كه پاك و مطهر و صادق بود ؛ مثل عشق برای عشق ؛ نه مثل عاشق و معشوق دكتر شفيعی كدكنی كه عاشق بيماری ماروخيزم دارد و روز به روز بر شدت عشق و علاقه او افزوده می شود و معشوق به بيماری ساديسم مبتلاست كه به آزار و اذيت كردن عاشق خود می پردازد ؛ و معشوق آن معشوق ازلـی و ابدی مولانا نيست . و وقتی از عشق می نويسم ؛ صدای نازك و معصوم و لرزان دختری پاك به يادم می آيد و در گوش و ذهنم می پيچد و به آرامی پرواز يك قـوی تنها به روی درياچه يخ زده و با مهربانی عجيب از جنس نياز به من می گويد و از من می پرسد : " مگر نمی شود هر دو عاشق هم و كنار يكديگر باشيم " ؛ و بعد اين حرف چند چيز يادم هست و وای ديگر او نيست . 1 – يك روز سرد و بارانی پاييـزی كه همه از شدت باران فرار می كردند و من از شدت گرمای وجود او بال می گرفتم و آرزو می كردم آن خيابان بلند ؛ خيلی بلند تر از آن بود تا من كسی را كه در همان روز پاييـزی سرد و بارانی كه مهره ای شده بودم مات شده شطرنج چشمانش ؛ كمی بيشتر می ديدم . 2 – شـال گردن رنگيش كه هميشه بوی عطر ياس و بوی نفس های گرم او را می داد ؛ كه تنها يادگار اوست . و من هميشه به ياس ها احترام می گذارم كه بوی يار را می دهند 3 – اصرار های او برای خواندن ترانه " شام مهتاب " ؛ و ناراحت شدن ها و اعصبانيت های او كه هميشه من وقتی از داريوش و از شام مهتاب برايش می خواندم ؛ او را قسم می دادم اگر من مردم به روی سنگ قبرم بنويسند : " هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری ؛ من اون ماه و دادم به تــــو يادگاری " ؛ گر چه او نيست و كسی او نمی شود ولی كاش حداقل قسم هايم را نشكند . بگذريم ...: در جايی خواندم كه : " كاش جوانی هم المثنـی داشت " – كاش برای يك بار هم كه شده فرصت باختن و ساختن نه ؛ فقط شناختن و ساختن بود . خلاصه كنم متنفرم از اين عشق های الان كه هر دو طرف چون يك جای ديگر زخم خوردن ؛ از ناتوانی و ضعف خود ؛ انتقام كسی رو از كس ديگری می گيرند ؛ مثل پسرها كه فكر می كنن تو جمع رفقا آوردن و لخت و پاتيل كردن و گرفتن فيلم و عكس از يه ضعيفه آئين رندی و مردی و مردونگی ست و بر عكس كه دوست ندارم ادامه بدم و از اين ابتذال وحشتناك بنويسم ؛ ولی اين رو به هم نوع های خودم می نويسم كه : خون روی دست علامت وحشی گريه نه مردونگی ؛ و درسته الان مردی كمتر جايی مونده ولی بايد نامردها از بازوی مرد بترسن نه از چاقوی اون . و پيوند زدن موی دماغ به سيبل نشونه مردی و مردونگی نيست و زدن مخ دختر بخاطر خنده و خودنمايی تو جمع دوستان و دختر رو تو تنگنا گذاشـتن كه بايد دوست داشتنت رو با اومدنت به خونه اثبات كنی ؛ يعنی ريختن حيله ای كه گوسفندها خودشون گرگ رو به عروسی دعوت كنن ؛ نه مرديه – نه مردونگی ؛ و نه آئين رندی . درسته حرفای عاميانه من و تغيير ناگهانی موضوع و حتی لحن و لهجه من برا خيلی ها مثل خوندن سوره توبه به گرگ بره خورده است ؛ ولی اون بالا بالاها علـــی آفـرينی ست كه اسمش خــداست . يا علــی
از چه بگويم و از چه بسرايم ؛ از دل خستگی هامان يا از دل شكستگی هامان ؟ از فلسفه به جز چند جمله ای هيچ نمی دانم كه اگر چيزی نيست و نبـاشد ؛ پس نبوده است و يا گاهی خواسـتن نتـوانستن است و بی دليلی قانع كننده ترين دليل . و ...: « همه ی ما به نفرت نیاز داریم تا عشق را بشناسیم . نفرت فقط هنگامی قدرت پیدا می كند كه عشقی يا دوست داشتنی سركوب یا نفی شود ؛ اما اگر نور آگاهـی به آن بتابد به انگيزه ای تبديل می شود تا فرد با آن ؛ حقيقت درونی خود را يابد » - وقتی از عشق می نويسم در ذهنم فقط خاطراتی نقش می بندد كه پاك و مطهر و صادق بود ؛ مثل عشق برای عشق ؛ نه مثل عاشق و معشوق دكتر شفيعی كدكنی كه عاشق بيماری ماروخيزم دارد و روز به روز بر شدت عشق و علاقه او افزوده می شود و معشوق به بيماری ساديسم مبتلاست كه به آزار و اذيت كردن عاشق خود می پردازد ؛ و معشوق آن معشوق ازلـی و ابدی مولانا نيست . و وقتی از عشق می نويسم ؛ صدای نازك و معصوم و لرزان دختری پاك به يادم می آيد و در گوش و ذهنم می پيچد و به آرامی پرواز يك قـوی تنها به روی درياچه يخ زده و با مهربانی عجيب از جنس نياز به من می گويد و از من می پرسد : " مگر نمی شود هر دو عاشق هم و كنار يكديگر باشيم " ؛ و بعد اين حرف چند چيز يادم هست و وای ديگر او نيست . 1 – يك روز سرد و بارانی پاييـزی كه همه از شدت باران فرار می كردند و من از شدت گرمای وجود او بال می گرفتم و آرزو می كردم آن خيابان بلند ؛ خيلی بلند تر از آن بود تا من كسی را كه در همان روز پاييـزی سرد و بارانی كه مهره ای شده بودم مات شده شطرنج چشمانش ؛ كمی بيشتر می ديدم . 2 – شـال گردن رنگيش كه هميشه بوی عطر ياس و بوی نفس های گرم او را می داد ؛ كه تنها يادگار اوست . و من هميشه به ياس ها احترام می گذارم كه بوی يار را می دهند 3 – اصرار های او برای خواندن ترانه " شام مهتاب " ؛ و ناراحت شدن ها و اعصبانيت های او كه هميشه من وقتی از داريوش و از شام مهتاب برايش می خواندم ؛ او را قسم می دادم اگر من مردم به روی سنگ قبرم بنويسند : " هنوزم تو شبهات اگه ماه و داری ؛ من اون ماه و دادم به تــــو يادگاری " ؛ گر چه او نيست و كسی او نمی شود ولی كاش حداقل قسم هايم را نشكند . بگذريم ...: در جايی خواندم كه : " كاش جوانی هم المثنـی داشت " – كاش برای يك بار هم كه شده فرصت باختن و ساختن نه ؛ فقط شناختن و ساختن بود . خلاصه كنم متنفرم از اين عشق های الان كه هر دو طرف چون يك جای ديگر زخم خوردن ؛ از ناتوانی و ضعف خود ؛ انتقام كسی رو از كس ديگری می گيرند ؛ مثل پسرها كه فكر می كنن تو جمع رفقا آوردن و لخت و پاتيل كردن و گرفتن فيلم و عكس از يه ضعيفه آئين رندی و مردی و مردونگی ست و بر عكس كه دوست ندارم ادامه بدم و از اين ابتذال وحشتناك بنويسم ؛ ولی اين رو به هم نوع های خودم می نويسم كه : خون روی دست علامت وحشی گريه نه مردونگی ؛ و درسته الان مردی كمتر جايی مونده ولی بايد نامردها از بازوی مرد بترسن نه از چاقوی اون . و پيوند زدن موی دماغ به سيبل نشونه مردی و مردونگی نيست و زدن مخ دختر بخاطر خنده و خودنمايی تو جمع دوستان و دختر رو تو تنگنا گذاشـتن كه بايد دوست داشتنت رو با اومدنت به خونه اثبات كنی ؛ يعنی ريختن حيله ای كه گوسفندها خودشون گرگ رو به عروسی دعوت كنن ؛ نه مرديه – نه مردونگی ؛ و نه آئين رندی . درسته حرفای عاميانه من و تغيير ناگهانی موضوع و حتی لحن و لهجه من برا خيلی ها مثل خوندن سوره توبه به گرگ بره خورده است ؛ ولی اون بالا بالاها علـــی آفـرينی ست كه اسمش خــداست . يا علــی
" نثـر و متن به قلم ؛ پـوريا فـرهمند
تاريخ نگارش : 3 نصف شب 12 مرداد 88 "
تاريخ نگارش : 3 نصف شب 12 مرداد 88 "
« شــام مهـــــتاب »
خواننـده ...: داريوش
تـرانه ســـرا ...: مينا جلالـی
تو اون شام مهتاب كنارم نشستي
عجب شاخه گلوار به پايم شكستي
قلم زد نگاهت به نقشآفريني
كه صورتگري را نبود اينچنيني
پريزاد عشق رو مهآسا كشيدي
خدا را به شور تماشا كشيدي
تو دونسته بودي چه خوشباورم من
شكفتي و گفتي از عشق پرپرم من
تا گفتم كي هستي تو گفتي يه بيتاب
تا گفتم دلت كو تو گفتي كه درياب
قسم خوردي بر ماه كه عاشقتريني
تو يك جمع عاشق تو صادقتريني
همون لحظه ابري رخ ماه رو آشفت
به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاري از اون لحظه ناب
كه معراج دل بود به درگاه مهتاب
در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به يادت شكستم
تو از اين شكستن خبر داري يا نه
هنوز شور عشق رو به سر داري يا نه
تو دونسته بودي چه خوشباورم من
شكفتي و گفتي از عشق پرپرم من
تا گفتم كي هستي تو گفتي يه بيتاب
تا گفتم دلت كو تو گفتي كه درياب
قسم خوردي بر ماه كه عاشقتريني
تو يك جمع عاشق تو صادقتريني
همون لحظه ابري رخ ماه رو آشفت
به خود گفتم اي واي مبادا دروغ گفت
هنوز هم تو شبهات اگه ماه رو داري
من اون ماه رو دادم به تو يادگاري
هنوز هم تو شبهات اگه ماه رو داري
من اون ماه رو دادم به تو يادگاري
من اون ماه رو دادم به تو يادگاري
من اون ماه رو دادم به تو يادگاري

اگر چه بیش از این تنها پلک بـر هم بزنی ؛
اگر چه بازم بـی ما دل به دریا بزنی
بدان یاد تــو اینجاست در این دل نا اهرمنی
اگر چه تـــو هم عهد را سر نگرفته بر هم بزنی
رباعی زيبا كار ديگری از : " زلفـا انـوری "
اگر چه بازم بـی ما دل به دریا بزنی
بدان یاد تــو اینجاست در این دل نا اهرمنی
اگر چه تـــو هم عهد را سر نگرفته بر هم بزنی
رباعی زيبا كار ديگری از : " زلفـا انـوری "

(( از همه دوسـتان و بزرگواران كه از شعرها و نثرهای من و يا ديگر دوستانی كه شعر گفتن و صاحب اثر هستن مثل زلفای عزيز ؛ خوششون اومده و قصد استفاده مطلب رو در وبلاگ و يا هر جای ديگر رو دارند ؛ صميمانه تقاضا و خواهش می كنم بخاطـر حفظ حرمت قلم و بخاطــر حق نويسنده كه نا حق نشه نام منبع ؛ يعنی اسم سايت و نام نويسنده پست رو درج نمايند ؛ و ديدن نظــــــرات و انتقادات و پيشنهادات شما را از صميم قلب به انتـــــظار می نشينم ؛ برای بهتر شدن وبلاگ ؛ ما را با راهنمايی های خودتان هدايت و حمايت كنيد . با سـپاس فـراوان – پـوريا . فـرهمند ))

+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۸ ساعت 2:5 توسط پـوريا فـرهمند ( مافيای مخفی )
|
به نام آنکه بود بر بودنش شکی نیست چرا که بوده و هست و خواهد بود . از بودن اوست که بودن ها آغاز گرفته و خواهد گرفت . عرض سـلام و ادب و ارادت خدمت همه دوسـتان و مريدان و محبــان علي ؛ به وبلاگ خودتون خوش آمديد ؛ درود خداوند بر شما و درود من به عنوان يك دوست .